پيوند هلند
 
|
 


 

برگشت
سعادت ملوک

 

گل‌خانه‌ی شهر بلور

دو چشمت چشمه سار روشناييست
بهارستان اسرار خداييست
وجودت گوهر دريای نور است
تنت گلخانه ء شهر بلور است
جبينت جلوه ء صبح بهاران
زلبخندت جهان آيينه بندان
مرا سوزی درون سينه پر زد
که نيزار روانم را شرر زد
سرا پا ناله ام سوزم فغانم
گل آتش شگفته در روانم
روانم قلزم جوشان عشق است
نفس زنجيره های جان عشق است
ترا در هر نگاهی های هوييست
مرا باهای هويت گفتگوييست
جهان بيکران دارد دو چشمت
نشان از نور جان دارد دو چشمت
چنان با چشم هايت خو گرفتم
که من از هستی "من " روگرفتم
بهار ناز جانت بی خزان است
خدا با ديده گانت همزبان است
الا ای همزبان جان جانها
گل بشگفته ء باغ روان ها
مرا تو تا کجا ها ره گشودی
که يک باره مرا ازمن ربودی
دلم دريای بی تاب تو باشد
همه بيداريم خواب تو باشد
تو آن دريای بی پايان نوری
که دراعماق شب توفان نوری
دل و جان را به توفان می سپارم
در آن دريای جان ، جان می سپارم
که جانم رشته از جان تو دارد
دل هر قطره توفان تو دارد
منم من قطره يي ازخود رميده
درون سينه با توفان تپيده


خلوت سبز درختان


آمدی با تو بهارانم رسید
شور و مستی در دل و جانم رسید
رفته بودی بی تو گلها مرده بود
زنده گی سر تا به پا افسرده بود
خار غم در جان جانم می شکست
گویی توفان در روانم می شکست
گریه می کردم نهان با خویشتن
تا نداند دیگران از راز من
قلب من سنگ صبوری بوده است
عشق را چون کوه طوری بوده است
هرزمان چون یاد رویت کرده ام
صد بهاران آرزویت کرده ام
ای نفسهای زمین در گام تو
زنده گی خود باده يی در جام تو
خلوت سبز درختانی هنوز
جلوهء رنگین مرجانی هنوز
در تو من روح بهاران دیده ام
صد جهان باغ گل افشان دیده ام

ای تو چون تندیسته ء زیبای عشق
سر نهادم بهر تو در پای عشق
رفته بودی شب کنارانم گرفت
لشکر غم کشور جانم گرفت
بی تو بودن درد بی درمان بود
با تو بودن خنده های جان بود
تو نباشی می فتد در یا زشور
چون تن افتاده یی در قعر گور
تو نباشی آسمان را نور نیست
باده یی در شیشه ء انگور نیست
تونباشی هرچه باشد خسته است
یک جهان دل هر کجا بشکسته است
تو نباشی باغها را رنگ نیست
شیشه یی نبود که آن جا سنگ نیست


آمدی ای رفته تا آن دور ها
همرکاب لاله ها و نور ها
آمدی تا گل بروید در چمن
آی فدای مقدمت این جان من
آمدی سرما و یخبندان گریخت
آن شب یلدای بی پایان گریخت
آمدی شوری به جان من دوید
کس چو تو افسونگری هرگز ندید
آمدی غمها زجانم دور شد
سینهء تاریک من پرنور شد
آتشی برجان غمناکم فروز
چون خسی سر تا به پای من بسوز
تو بسوزانم چنان در راه باد
تا نماند در دلم داغ مراد
رفته بودی های هویی داشتم
با دل خود گفتگویی داشتم

ای تو زیبا گوهری دریای عشق
آفتاب روشن پهنای عشق
آمدی جانم چراغان از تو شد
هر چراغی باز حیران از تو شد
از تو می خندد چراغستان من
ای فدایت این دل حیران من
با خیالت روح من پر می زند
خلوت عشق ترا در می زند

تو شاهی و شهنامه اورنگ تو

– به نیای بزرگ شعر فارسی - دری
حماسه‌سرای بزرگ جهان ابوالقاسم فردوسی

نیای بزرگ سخندان من
تو مهر سخن را خراسان من

به یادت چو یاد خراسان کنم
چراغ سخن را فروزان کنم

خراسان چه گویم روانم تویی
نه آتش که زردشت جانم تویی
چو نام ترا بر زبان آورم
گل تیره¬گی را خزان آورم

حضور تو مرگ سیاهی شود
شب تیره در بی پناهی شود

خراسان سخن را دیار گزین
درخشد به تاج زمان چون نگین

درخت خراسان پر از بار و برگ
که بر وی نتازد همی باد مرگ

خراسان به جان سخن زنده است
زمینش سپهر درخشنده است

سپهر خراسان پر از آفتاب
حقیقت چو خواهی ز من سر متاب

خراسان چو گردن گردان به پای
ز خاکش همه اختران سرمه سای

خراسان به گیتی چراغ آورد
بهار سخن را به باغ آورد

سخن تا ز شعر خراسان زنم
نمک را به چشم حسودان زنم

حکیم سخن سنج دانای طوس
خروشنده موجی به دریای طوس

کران تا کران جهان رام تو
به بام زمان می¬رسد بام تو

چو شعرت به رخش زمان رستم است
سر روزگاران به پایت خم است

چه پایه تو داری که باشد رکاب
سمند خیال ترا آفتاب

تو شاهی و شهنامه اورنگ تو
زمین و زمان جمله در چنگ تو

تو از چرخ گردون از آن برتری
سخن را به باغ خرد پروری

که نامت طلوع خراسان بود
طلوع از خراسان نه آسان بود

نمیری از این پس که توزنده¬ای
که تخم سخن را پراکنده¬ای
نمانده ز پای و نمانده ز هوش
رسالت چو کوه گرانی به دوش

ز دریا و کوه و بیابان رنج
دل و جان سپرده به توفان رنج

به اورنگ هستی رسیدی فراز
همه دل فروغ و همه تن گداز

ایا تاجدار دیار سخن
کمر تاببستی به کار سخن

ببردی سخن را به اوج برین
که شعر ترا شد زمانه زمین

سخن را همه رنگ و بو رنگ تو
جهان تا جهان زنده فرهنگ تو

کیان را شکوه کیانی تویی
کران تا کران بی¬کرانی تویی

تو سیمرغ قاف سخن آمدی
بهار خرد را چمن آمدی

جهان آفرین تا جهان آفرید
سخنگوی دانا چو تو کس ندید

چو دانم به فرهنگ و رای و خرد
که نامت ز هفت آسمان بگذرد

ز شهنامه کاخ سخن شد بلند
که از باد و باران نیابد گزند

چه کاخی که هرگز ندارد نظیر
از آن بام گردون بود سایه گیر
چه کاخی که هرگز نگردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

چه کاخی که سنگش ز یاقوت جان
هوایش هوایی ز لاهوت جان

چه کاخی کز اندیشه دارد چراغ
شگفته کنارش ز آیینه باغ

چه کاخی خرد شد بر آن پاسبان
سر سجده آن جا نهاده زمان

چه کاخی فرازش لوای سخن
دو بال سپید همای سخن

ستاره به باغش گل نسترن
نگر اوج کاخ سخن در سخن

چه کاخی که جام جم روزگار
به هر ذره دارد هزاران هزار

چه کاخی چه گویم ترا من نشان
به وصفش نیارد زبانم توان

هرآن کس به کاخی تو راهی برد
ز فرهنگ و رای و خرد بر خورد

نه رستم بماند و نه اسفندیار
مگر کاخ زرین ترا پایه دار

سخنگوی دانای طوسی نژاد
چو دریا زبان و چو دریا نهاد

به بزم سخن تا زبان بر گشاد
سخن بر زبان و لبش بوسه داد

سخن را به آیین خاور بگفت
به گوش سیاهی ز آذر بگفت

سخن تا ز جامش لبان تر کند
دری را همه لفظ گوهر کند

ز ایمان چراغی به کف پر فروغ
دلی پر ز کینه به کیش دروغ

سخن را به سوی خدا برده است
چه پایه تو بنگر صدا برده است

خدایا خراسان سیاهی گرفت
ز گند سیاهی تباهی گرفت

زمانه چه رسمی نموده پدید
گران قفل ماتم ندارد کلید

مبادا دیگر ای خداوند پاک
سر و یال مردان بیاید به خاک

مبادا که خون سیاووش راد
بریزد گروی ستم بر مراد

مبادا زمانه بنوشد شراب
به رسم و به آیین افراسیاب

مبادا سیاهی چو دیو پلید
کلید سحر را کند ناپدید

برادر به چاه سیاه شغاد

چو رستم بیفتد مبادا مباد

مبادا که آتش شگوفد ز آب
شود مرغ و ماهی به تابه کباب

که میهن به خاک و به خون داده¬اند
خرد را به چنگ جنون داده¬اند

دل پاک مادر به خون در تپید
که در بر پلاس تباهی کشید

دیار دلیران به خون اندر است
ز جنگ اندرونش پر از محشر است

ستاره فرازش بتابد کنون
چو زرینه زورق به دریای خون

که نفرین به جنگ و به آیین جنگ
نه بیدق بماند نه فرزین جنگ


سوی بی‌سویی

ای دو چشمانم ترا حيران شده
هستی آباد من ويران شده
جان من با جان تو آميخته
قطره يي گويي به توفان ريخته
از تو من يک لحظه بيرون نيستم
گرچه در چشم تو مجنون نيستم
حالتی دارم که بی گفتن بود
کی توان گفتنش در من بود
کس نمی داند زبان جان من
تا بداند از غم پنهان من
شور دريا های توفانی منم
بحر بی پايان که می دانی منم
هرزمان با خشم می پيچم دريغ
بی تو می دانم که من هيچم دريغ
عمر ها شد من به حيرت مانده ام
تا که رازی از نگاهت خوانده ام
ای نگاهايت تمام زنده گی
ای شراب سبز جام زنده گی

رهروی لب تشنه ء دريای تو
تشنه مانده تشنه ء دريای تو
از توکی سيراب گردد جان من
ای دريغ از سينه ء سوزان من
عرش جانم مقدم ناز تو باد
سرزمين پاگ اعجاز تو باد
ذره را بر آفتابی می بری
تشنه جان را سوی آبی می بری
من کجا نالم که من ويران شدم
من از اين ويرانی آبادان شدم
با چنين ويرانه گی ويران خوشم
بی خبر از خويش سرگردان خوشم
در روان من خيالت چون چراغ
ذره های جان من گلهای باغ
از تو من هنگامه ء هنگامه ام
بر لب افسانه ها افسانه ام
عشق را نازم که رود آتش ا ست
ناخدای من در اين دريا خوش است
می برد او سوی بی سويي مرا
من کجا و سوی بی سويي کجا


سوگنامه يي برای مادرم
که اسطوره ء بزرگ شکيبايي بود


تصويربزرگ
آيينهء کوچک

ما درم از قبيله ء سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن می گفت
چادری از بريشم ايمان به سر داشت
قلبش به عرش خدا می ماند
که به اندازه ء حقيقت خدا بزرگ بود
و من صدای خدا را
از ضربان قلب او می شنيدم
و بی آن که کسی بداند
خدا در خانه ء ما بود
و بی آن که کسی بداند
آفتاب ازمشرق صدای مادر من طلوع می کرد

مادرم از قبيله ء سبز نجابت بود
مادرم وقتی به سوی من می آمد
در نقش کوچک هرگامش
روزنه ء کوچکی پديدار می شد
که من از آن
باغ های سبز بهشت را تما شا می کردم
و سيب خوشبختی خود را از شاخه های بلند آن می چيدم

ما درم از قبيله ء سبز نحابت بود
چادری از بريشم ايمان به سر داشت
پيشانيش به مطلع عاشقانه ترين غزل خدا می ماند
که من هر روز
آن را
با زبان عاطفه زمزمه می کردم
و آن گاه با تمام ايمان در می يافتم
شعر خدا يعنی چی؟

ما درم از قبيله ء سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن می گقت
و صبر کبوترسپيدی بود
که هر صبح
پر های عزيزش را
در شفافترين چشمه های بهشت شست و شو می داد
و چنان پييکی از ديار مبارک قران می آمد
و پيغام خدا را برای مادر من می خواند


ما درم از قبيله ء سبز نحابت بود
شجره ء نسبش تاريخی دارد که تنها در حافظهء آفتاب می گنجد
و من از آفتاب می دانم
وقتی مادرم چشم به جهان گشود
پدرش در جذامخانه های فقر
سقوط سپيدار قامت خود را
چراغ سوگ می افروخت
و من از آفتاب می دانم
کا مادرم تمام عمر
در جستجوی واژه ء لبحند
با انگشتی از تقدس و ايمان
کتاب زنده گی اش را ورق می زد
و بادريغ
تا آخرين لحظات زنده گی هم نتوانست
مفهوم شاد لبخند را
به حافظه بسپارد

ما درم با گريه آشنا بود
ما درم از مصدر گريستن هزار واژه ء اشتقاقی ديگر می ساخت
ما درم با هزار زبان
مفهوم تلخ گريستن را
به حافظهء تاريک چشم های خويش سپرده بود
و چشم های مادرم
- آيينه های تجلی خدا –
حافظهء خوبی داشتند


ما درم با بها ر بيگانه بود
و زنده گی او مورچه راهی بود
که از سنگلاخ عظيمی بدبختی عبور می کرد
و درچار فصل سال
ابر های تيره ء اهانت و دشنام
در آن فرو می باريد
و ما درم هر روز
آن جا دامن دامن، گل بد بختی می چيد
ما درم سنگ صبوری بود
وقتی پدرم
کشتی کوچک انديشه اش را بادبان می افراشت
و بر شط سرخ خشم می راند
مادرم به ساحل صبر پناه می برد
و اشک هايش را با گوشه های چادرش پاک می کرد
و با خدا پيوند می يافت


پدرم مرد عجيبی بود
پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می بست
فکر می کرد که آفتاب
کبوتر سپيديست
که از شانه های بلند او پرواز می کند
و فکر می کرد که می تواند روشنی را
برای مادرم چيره بندی کند
و فکر می کرد که ماه
مهره ء رنگينيست
که می تواند آن را
بر يال بلند اسب سمندش بياويزد

پدرم مرد عجيبی بود
پدرم وقتی مرا به حضور می خواند
من فاجعه را در چند قدمی خويش می ديدم
و کلمه ها
- کنجشکان هراس آلودی بودند –
که از باغچه های خزا ن زده ء ذهنم کوچ می کردند
و ترس جامه ء چرکينی بود
که چهره ء اصلی ام را از من می گرفت
پدرم وقتی مرا به حضور می خواند
حون تکلم در رگ های سرخ زبانم از حرکت می ايستاد
و آن گاه قلب مادرم
- بلور روشنی بود –
که در عمق دره ء تاريکی رها می گشت
و مادرم ويرانی خود را
در آيينه های شکسته ء اضطراب تما شا می کرد
و منتظر حادثه يي می ماند


پدرم مرد عجيبی بود
پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می بست
در چار ديوار کوچک خانه ء ما
امپراتوری کوچک ا و آعاز می گشت
و آن گاه آزادی را که من بودم

و زنده گی را که مادرم بود
شلاق می زد
و به زنجير می بست
روان مادر من شاد
که با اين حال خدا را شکر می کرد
و در حق پدرم می گفت :
خدا سايه ء ا و را از سر ما کم نکند .


ميزان 1989خورشيدی
شهر کابل

به‌ نامت دست افشاند بهاران

درخت تو گر بار دانش بگيرد / به زير آوري چرخ نيلوفري را (حكيم ناصر خسرو بلخي)

 

برآمد ماهتاب از سوي خاور
حرير روشن خورشيد در بر

درخت روشني روييد از آب
سراسر آسمان را سايه گستر

تو گويي دختر زيباي مشرق
درون آب كوثر شد شناور


و يا رودابه شد بر بام گردون
ستاره پيش رو مانند چاكر

دو دست كهكشان از سكه لبريز
دكان آسمان پُر سيم و پُر زر

زند چشمك ز هر سويي ستاره
گسسته يا كه آن جا هار دلبر

بسيط آسمان چون باغ نرگس
دماغ نوريان باشد معطر

ستاره در فضا گويي كه بر آب
شده از نسترن صد باغ پرپر

ز چتر آبگون گاهي شهابي
همي آيد فرو مانند اژدر

پريده رنگ شب از هيبت ماه
چو محكومي پشيمان پيش داور

مگر مه حجت از خورشيد آورد
كه بام آسمان را ساخت منبر
*
نه من بر قول هر كس مي¬نهم گوش
كه «حجت» از خراسان مي¬زند سر

درختي با چنان باري ز دانش
فگنده سايه¬ها بر چرخ چنبر

درختي ريشه¬اش آن سوي پندار
درختي پر ز گل، گل¬هاي از هر

خرد را مشعل تابنده بر برج
زمان را از زر انديشه افسر

بود عرش سخن را شير يزدان
منم من در قفايش همچو قنبر

سوار قرن¬ها تا دار حكمت
چه خوش آزاده مي¬راند تكاور

قيام قامتش عصيان تاريخ
چراغ حجتش خورشيد ابهر

چه گويم از تو اي «داناي يمگان»
تويي دريا و من باشم چو فرغر

چه دارد جز كمال عذر تقصير
زبان الكن و ياد سخنور

منم آيينه را زنگار ابهام
تويي انديشه را درياي گوهر

به نامت دست افشاند بهاران
سپيدار بلند باغ باور

مپرس از من كه حال ملك چون است
كه باشد «حال ملك و قوم ابتر»

كنون بنشسته در يلداي تاريخ
خراساني چنان فرزانه پرور


چه گويم گردي از اقصاي شب خاست
كه شد آيينة دل¬ها مكدر

كه بوم كور در ويرانة روز
نويسد نام شب بر لوح مرمر

تباهي چوب بدست جنگ در دست
تبيره مي¬زند بر بام كشور

پريشان خواب سبز سبزه¬زاران
شكسته قامت ناز صنوبر

شود شب از چراغ كوچ ياران
همه غمخانة غربت منور

خروشان باد ويرانگر زند مشت
به روي سينه و بازوي هر در

جنون را تا سياهي تيغ برداشت
گريبان خرد گرديد بي سر

ز خواب باغ¬ها هم كوچ كردند
درختان گشنشاخ تناور

چمن را از طراوت كرد خالي
شكسته باد يارب دست صرصر

نه در گلخانه¬ها لبخندي از گل
نه در ميخانه¬ها نامي ز ساغر

نه سيمرغي افق را بال و پر زد
نه بر بامي فرود آمد كبوتر


نه كاج همدلي مي¬رويد اين جا
به باغ آهن و پولاد و آذر

عطشناكان خون را باز گوييد
روان شد موج خون در جوي و در جر

حكايت بس كه از خون رفت اين جا
گرفته بوي خون ديوان و دفتر

دو دست التجا مادر بر آورد
سر راه زمان با حال مضطر

ز غصه جامة صد پاره بر تن
به سر الوان زخم كهنه چادر

تنش خاكستري برباد رفته
درون سينه دل مانند اخگر

نهاده پشت بر ديوار ماتم
زخون زنده¬گاني ديده¬گان تر

نه ترسي در ميان از خشم يزدان
نه آزرمي ز حال زار مادر

توان با ميهن ما كرد مانند
چو باشد آسمان را رعد و تندر

شگفتي بين كه در درياي آشوب
ندارد كشتي انديشه لنگر

به گرداب خطر بكشوده حلقوم
نهنگ موج¬هاي كوه پیكر

برين بي بادبان چوبينه كشتي
فروزان كن چراغ سبز بندر

مگر باشد كه در قاموس فردا
نه نام از جنگ ماند ني ز سنگر

مبادا كس زند از كين خورشيد
به چشم روشن آيينه نشتر

مبادا همنشين آسمان هيچ
شبان تيرة بي ماه و اختر

وطن در آتشي مي¬سوزد؛ اما
چه ققنوسي ز خاكستر زند سر

به فرجام شب از گلدسته آمد
به گوشم نعرة «الله اكبر»

خروس آفتاب از بام مشرق
سرود صبحدم بر خواند از بر

كرانه تا كرانه راه بگشود
سپاه روشني با تيغ و خنجر

تهي از سنگ ظلمت دست آفاق
زمين و آسمان آيينه منظر

چو طبال زمان طبل سحر زد
به جان تيره¬گي آورد محشر

چمنزار فلق را لاله روييد
دل شب پاره شد با تيغ كيفر