طاهره
قرّة العين |
خال
به کنج لب يکی، طره مشک فام دو
چون
بکنم مجابشان؟ پخته يکی و خام دو
طفل
حرام زاده بين! باب يکی و مام دو
باده
بيار می بده، نقد يکی و وام دو
در
کف ترک مست بين ، باده يکی و جام دو
وای
به روزگار من! روز يکی و شام دو
بسته
به تير جادويت، ميم يکی و لام دو
من
به جهان نديده ام، مرد يکی کلام دو
|
وای
به حال مرغ دل، دانه يکی و دام دو
محتسب
است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان
حامله
خم ز دخت رز، باده کشان به گرد او
ساقی
ماهروی من، از چه نشسته غافلی؟
مست
دو چشم دلربا همچو قرابه پر ز می
از
رخ و زلفت ای صنم روز من است همچو شب
کشته
به تير ابرويت گشته هزار همچو من
وعده
وصل می دهی، ليک وفا نمی کنی
|