خلوت غمها
راهـم بـده ای همنفس
در خلـوت غمـهای خویش
تا خویش را من ره دهم در هجرت آوای خویش
از مـن بـرونـم کـرده ای ، برخـویشتن آورده ای
تا آشنـا کـردی مرا با شور و مستی های خویش
مـن از جهـــان دیگـــرم ، بـالاتــــرم بـالاتـــــرم
پیــونــد دادی تــا مــــرا ، با عالــم بالای خویش
دارم سفـــر سوی خـــدا ، در آبـــی بـــــی منتها
درحجم سبـز لحظه ها ، با هیات غوغای خویش
ره میبرد غــوغای من ، تا عمــق دنیــا های من
تا میـبری با خـود مـرا ، در آبـی دنیـــای خویش
پنهــان مــن پیـــدا شده ، خامــوشیم غـــوغا شده
رنگ دگــر حـاشا کنم ، با هوهو وهاهای خویش
با هست مـن آمیـخــته ! آتـش به خــونـــم ریخـته
راهــی چنینم داده ای ، در خلوت غمهای خویش
|
بازتاب
با بال آبی نفست ای
تمام من
تا اوج راز تو
تا دور تر کرانه هرفصـل قصه ات
تا روح لحظه های سخن ساز هستیم
پرواز کرده ام
پرواز را ز دیدنت آغاز کرده ام
من «خویش» را به آیینه روشن صدات
در خویش دیده ام
تو باز تاب خویش منی ای تمام من
تو بازتاب خویش منی
آن «خود» عزیز
آن خود که بار بار زمن دل بریده بود
آن خود که از من آن من خالی رمیده بود
تو بازتاب خویش منی ای تمام من!
در من حلول تو
راه سفر به سوی خودم را گشوده است
ای خویشی خویش من
ای هست پاک من
پرواز ده مرا
تا بیکران ترین دم در خود رسیدنم
پرواز ده مرا
|