ترانه مرد غريب
خـدايـا، بـی وطـن میمـيرم آخر
و بی کـور و کـفن میميرم آخر
اگرچه وحدت جان و تنم هست
پريشان جان و تن میميرم آخر
وطنخواهان خودخواه و دروغـين
لگام ياوه را سر داده امروز
دهانشان کف کند از داد و فرياد
به خلوت ليک خاموشند و مرموز...
من از پندارشان آگاهم ای يار
من از فريادشان بیزارم ای دوست
و اين بيگانگان خود نما را
به گورستان نديدن نيز نيکوست...
شگفت آيد مرا از اين حقه بازان
که در پندار خود شان بینظيز اند
به ظاهر پادشاه و خان و سلطان
به باطن ليک نااصل و خقيراند...
در اين دولت که ما دولت نداريم
وطن بازيچهی دست ديگرهاست
من آن دردم که درمان ندارد
...من آن مردم که بيدار است و تنهاست
دوشنبه
شهر، ۱۹۹۰

راهيان شب نـورد
کشتی ما راهی است
تشنگان بسياراند
ناخدا میداند
ساحلی پيدا نيست...
هرگجا می نگرم
آب و آب و آب است
چتر بالای سرم
پرتو مهتاب است...
ناحدا میگويد
چشم را باز کنيد
شد نمايان ساحل
بزم را ساز کنيد...
مهر خاموشی ولی
برلب ماست هنوز
تا کجا ره سپريم
از دل شب تا روز
کابل، ۱۹۷۸
مـا باشـيم...
دريچههـای خونم را باز میکنم
و در رگ زمان فرياد میزنم
"هـای مردم
مردم،
مردم!
«مـن» ـ های تنها بس است
بيـايد
يکجا با هم
«مـا» باشيم!
«مـا» ای که هيچ «مـن» اش شکستن نتواند
بيـايد
يکجا با هم
«مـا» باشيم!
«مـن» های تنها بس است!"
دوشنبه
شهر، زمستان ۱۹۹۸