|
انتظار
چون
ماهی نفس بریده در انتظار آب
هرلخظه میشمرم تا که بیائی مرا بخواب
بس
بی شکیب ماندهام و در فراغ دوست
تب برتنم بسوزد و از جان برفت تاب
اکنون
سبوی زمانه تهی گشته ورنه من
دردم دوا کنم به یکی جرعه می ناب
مجنون
وشی کجاست تا که بگویم برای او
از غصههای لیلی و از سوز و پیچ و تاب
شب
سایه سیاه خود انداخته است برجهان
چون ماه
منظرم، منتظر روی آفتاب
|